تبلیغات
سرزمین عشق - کعبه‏ی بلورین شلمچه

کعبه‏ی بلورین شلمچه

شنبه 24 مرداد 1388 04:05 ب.ظ

نویسنده : س م

شهر  مه آلود است . درختان دیگر سبزی خود را به رخ جماعت نمی‏کشند . تنها از دور، هاله‏ای خاکستری می‏بینی که به همه چیز رنگ بی‏تفاوتی زده است . نخل‏ها کمر راست کرده‏اند، اما سر بر شانه‏ی باد نهاده و مردم را نظاره می‏کنند . این نخل‏ها زنده‏ترین شاهدان حماسه‏هایند . مه غلیظی دلم را پر کرده است . آزارم می‏دهند، دست‏های آلوده‏ای که در شهر و در هر کوی و برزن، سبزینه‏ها را می‏زدایند و گل‏ها را از شاخه‏ها جدا می‏کنند .

این شهرها در میان باران آتش، سبز بودند . آن روزها هرگز دلی را خاکستری نمی‏دیدی . بی‏تفاوت‏ها جایشان در کنج فراموش‏خانه‏ها و در پستوهای پنهان بود . اینک چرا چنین سرد و ساکت؟

دلم هوای بهشت را کرده است; هوای روی ماه بهشتیان را; هوای اهالی شلمچه را . یادگاران لاله‏ها این جا در این سفر کم نیستند، خواهران و دختران شهیدان را می‏گویم . دیدار و زیارت این بهشتی‏ها حق آن‏هاست . ما نیز در گوشه‏ای از کاروان جای می‏گیریم، پشت‏سر آن‏ها و بنا داریم هر چه غیر از صداقت و یک رنگی است، دور ریخته و با صفا و عشق، اهالی این شهر را سلام بگوییم .

غسل می‏کنیم و احرام می‏بندیم تا غیر حقیقت نبینیم و غیر خدا نطلبیم و دل‏هامان برای زنگوله‏های «رفاه‏» و «روزی‏» و «ریاست‏» نتپد . احرام می‏بندیم تا به طواف «کعبه‏ای شیشه‏ای‏» رویم، کعبه‏ای که در آن پاره پاره‏های توحید و امامت و عشق دیده می‏شود .

از آن سو، صدایی در گوش‏ها می‏پیچید:

همه آمده‏اند؟ خواهران! کسی غایب نیست؟ !

دختری با صدای لرزان می‏گوید:

چرا، چرا! آقایمان غایب است، اما به یقین او پیش از ما به این زیارت شتافته است . بچه‏ها! اگر بشتابید دو زیارت خواهیم داشت; زیارت آن که عشقش شلمچه آفرین بود و آنان که شلمچه را در دل جغرافیای تاریخ کاشتند و حماسه‏ی شلمچه آفریدند . با این سخن، چشم‏ها بارانی می‏شود . راستی مبادا مسافر اصلی را فراموش کنیم، که هستی، به گوشه‏ی ابروی او چرخان است . این‏ها، این مسافران را می‏گویم، «دختران عشق و اخلاص‏اند و مادران گریه و آه .»

× × ×

اینک همه با هم دل به جاده‏های خاکی می‏سپریم تا مسافران افلاکی را زیارت کنیم . جاده‏ی شلمچه چه هموار است امروز! پس چرا برخی به بیراهه می‏روند؟ ! شنیده‏ام این جاده هنگام تولد شلمچه راهی سخت و ناهموار داشت، بر این خاک خون‏ها ریخته شد و آرزوها در حاشیه‏ی آن ذبح شد . هزاران چشم منتظر با اشک خود جاده‏ای ساختند که امروز تو می‏بینی .

به همه‏ی خوبی‏ها سوگند! ضرر می‏کنی اگر پای در این جاده ننهی که سفره‏ای چنین مهیا برای رسیدن به خدا نخواهی یافت . آری! جاده‏ها آغوش گشودند و زایران پلاک‏ها، استخوان‏های با زمین آشنا و خون‏های به آسمان فشانده را پذیرا شدند .

بر مرکب ما نوشته‏اند: «سیر و سفر آسمان، تعاونی هشت‏سال عشق‏» و ما با عبور از جاده‏ها و نظاره‏ی درخت‏ها و نخل‏های صبور، خاطرات هشت‏بهار خونین را مرور می‏کنیم و مویه کنان می‏گذریم . به هر گوشه‏ای می‏نگریم، بسیجی آر . پی . جی به دستی را می‏بینیم که سینه به آتش می‏سپرد تا در سر، سودای عشق به باورها و حفظ ناموس را بپروراند و نیز نوجوانانی، که رفتند و رفتند تا با نوشیدن آب کوثر، بلوغ را تجربه کنند، ظرف‏های آب را بر لبان تشنه نزدیک می‏کنند اگر چه لب‏های ترک خورده‏ی آنان آرزوی جرعه‏ای آب دارد .

ما در این جاده مادرانی را می‏بینیم که گل‏خنده‏ی رضایت‏بر لبانشان می‏شکفد . با دست راست قرآن را بالا می‏گیرند و کاسه‏ی آبی در دست دیگر دارند تا در پی فرزند خود بریزند . آیا دیدی آب‏هایی را که این مادران پس از وداع با تن پاره‏ی خویش ریخته و ایران عزیز جان گرفته و سبز شد؟ آیا این لحظه‏ها را دیده‏ای؟

آیا غروب شلمچه را دیده‏ای؟ ! دیدنی است . نمی‏گویم تا خود ببینی این نمایش رؤیا گونه را .

گوی سرخ و آتشینی انگار در میان دریای خون شناور است . خورشید و ماه، گویی در هم تنیده‏اند و ستاره‏های تازه متولد شده را بر دامان خویش گرفته‏اند و همه به شهیدان، این عزیزان مصر شلمچه، به یوسف‏هایی که عزیز تاریخ شدند، سجده می‏کنند . من تعبیر خواب یوسف را غروب امروز، پس از قرن‏ها به چشم خود دیدم!

آی اهالی شلمچه، سلام!

آی امیران شهر شهادت; آی اسیران سیمای ولایت، سلام و هزاران سلام! سلام از من که برای پیوستن به شما از خود و خاکیان گسستم! سلام از من که برای دیدن شما چشم از غیر حقیقت‏بستم، من که مرید شما و هر که چون شما باشد، هستم! برهنه پای می‏آیم و سر به زیر . دستانم پر از خالی است . کوله باری که در آن اگر یک جو معرفت‏یافت می‏شد، مرا رو سپید درگاهتان می‏کرد . لبیک گویان سوی آن کعبه می‏آیم و از پیکرهای پاره پاره‏ی شما اذن دخول می‏خواهم .

ءادخل ای پلاک‏های بی سرور!

ءادخل ای پیکرهای بی سر!

ءادخل ای لاله‏های پرپر!

ءادخل ای شیفتگان یک نگاه رهبر!

ءادخل ای فرشتگان طواف کننده بر کعبه‏ی بلورین شلمچه!

پیش از آن که شما را ببینم، ای پروانه‏های باغ بهشت! خود را کاویدم . دلم را زیر و رو کردم . عمق و نگاهم را با ذره بین سنجیدم . هر چه ناپاکی و ناخالصی بود از پنجره‏ی دل بیرون ریختم; کینه‏ها را، بی‏رنگی‏ها را، نگاه‏های آلوده و حسدها را و . . . . وضو ساختم و غبار گناه را از چشمانی که غریبه‏ها در آن رفت و آمد داشتند تطهیر کردم و هر چه بار غیر قانونی بود و وبال باورهایم شده بود دور ریخته و سبک بالانه پر و بال زدم و به سوی شما پر کشیدم .

به خدای شلمچه سوگند، ای خفتگان همیشه بیدار شلمچه! من این گونه نزد شما آمدم . می‏دانستم و می‏دانم که این خاک رسواگر دل‏های بی‏صفا و دور از صداقت است . می‏دانستم و می‏دانم که قدم‏های لرزان از گناه را در خود نمی‏پذیرد و داغ دیدار مردان درد به دل‏های کدورت‏خیز می‏گذارد . آری می‏دانم که این‏جا حریم دارد . حرمت دارد و حریت می‏طلبد . همه را می‏دانم . از این رو هر چه بی‏دردی و بی‏تفاوتی و هر چه بی‏باوری و بی‏معرفتی بود، دور ریختم و فانوس دلم را روشن ساختم تا شما را خوب و آشکار ببینم و بیابم و در حرارت حماسه‏ی شما ذوب شوم .

این‏جا، در شلمچه از سنگ و آهن خبری نیست . سنگ‏ها و آهن‏ها را دل دشمن ربود و برد و شما ماندید و یک تاریخ حماسه‏ی جاودانه و یک آسمان غیرت و عشق و یک خورشید، نور همیشه تابنده و درخشان .

به سوی شما که می‏آمدیم، هنوز فرسنگ‏ها فاصله بین ما و استخوان‏های شما بود، که عطر حضورتان مشام جانمان را نوازش داد . از گوشه‏ای، نمی‏دانم کجا بود، صدای شکستن دلی به گوش‏ها رسید . زمزمه‏ای در پی آن بلند شد، زمزمه‏ای عاشقانه و نجیبانه:

- کجایید ای شهیدان خدایی . . .

آن زمزمه را شناختم . خواهر شهیدی بود که بوی پیراهن یوسفش او را بی‏قرار کرده بود . بی‏تاب‏تر از هر کس زمزمه می‏کرد و می‏خواند . کس دیگری با او هم آوا شد، زمزمه‏ی سومی را هم شنیدم ز بعد چهار نفر و . . . اکنون یک اتوبوس دختر به خواهر شهید پیوستند و همه با اشک و سوز و آه به دریای زمزمه و امواج آرام آن متصل شدند:

کجایید ای سبک بالان عاشق . . .

چه زیبا بود پیوستن زمزمه‏ها و جاری شدن یک دریا عشق و شور . می‏دانستم که شما آغازگر این حرکت‏بودید تا آستانه‏ی شلمچه و باید اولین زمزمه از «زینبی‏» شنیده شود که خون شما در رگ‏های او جاری و سیال است . باید او آغاز می‏کرد تا دیگران بیدار شوند و این سکوت سرد و مبهم را بشکنند . او که بنشیند، دیگران مجوزی برای خوابیدن می‏یابند . او که بخوابد دیگران با آرامش تمام، چشم به حقیقت‏ها می‏بندند . او خواهر «شهادت‏» است و حماسه و دختر ایثار و عشق . عجیب سماعی بود! عجیب‏تر هم‏خوانی دل‏های مشتاق!

این بود که دل‏هامان پیش از ما شتافتند و به زیارت شما آمدند و اینک ما «بیدلان‏» آواره‏ی کوی شماییم . ما را پذیرا باشید . آیا ما را می‏پذیرید؟ آیا دستانمان را می‏گیرید؟ آیا شفاعت می‏کنید ما را؟ !

آه شلمچه; ای عرفات دل‏های عارف!

باران تو تطهیر کننده‏ی جسم و جان است و دست تقدیر، چه زیبا مرا با این باران مقدس آشنا ساخت . تطهیر می‏شوم . از بی‏تفاوتی‏ها غسل می‏کنم، بی‏دردی‏ها، نسیان‏ها و عصیان‏ها، در کنار مزار مردان درد و مردان خدا و با آنان عهد می‏بندم که هرگز بدون نام و یاد آن‏ها به خورشید سلام نکنم و غافل از آن‏ها از کوچه باغ‏های شهرمان گذر نکنم و هرگز به ماه نظر نکنم . شمایل شلمچه‏ای‏ها را ببینم .

پیمان می‏بندم که به پاس‏داشت جوان‏مردی‏های آنان هرگز خلوتی نازیبا با شیطان نداشته باشم و فردای بس والای خود را به امروز گذرا نفروشم، برای کبوتران عشق و دوستی دانه بپاشم و شهر دلم را از هر گونه مه آلودگی و تیرگی پاک سازم تا تصویر بی‏انتهای ارزش‏هایی که آن‏ها آفریدند در آن تجلی یابد .

اهالی شلمچه را همیشه در یاد و خاطره‏ام خواهم داشت .




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -